من تکه هایاین پازل بهم ریخته را
هرشب میچینمو صبح روزگار دوباره با لجبازیمثل کودکی بهانه جوآنرا بهم میریزد .هر بام تا شامبدنبال تکه ای نان برای سق زدنمیدویمو شب حتی رختخواب گرم همخواب راحت را نمیدهد .بدنبال زندگیپرشتاب میدویمغافل از اینکه اویواشکی از پشت پنجره ی زمانما را تماشا میکند .گم شدگان راهیم وفانوس بدست ز بیراهبرای رسیدن به منزل میدویم .طوفان زدگان یک دریاییم وسوار یک کشتی بهر نجاتکشتی سوراخ میکنیم .هریک رو به قبله ا ی جدابهر توبه رو به آسمان میکنیمو غافل از اینکه خدا درون ماست ومدد و ال
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری
درسِ بیناماستاد،
منبا دفتری سفیدو چند واژهکه هنوز شعر نبودند،به کلاس آمدم.گمان میکردمشعریعنی یافتنِ کلمهایبرای آنچهدر دل میگذرد.توامامرا به جایی بردیکه واژهپیش از رسیدن،لحظهای درنگ میکند.آنجا فهمیدمهمهچیزنام نمیخواهد.بعضی معناهااگر به زبان بیایند،از ژرفای آنهاکم میشود؛مثل احساسیکه میتوانستبه جملهای بدل شود،اماناگفته ماند؛چنانکه سکوتآن رابهتر از هر کلمهایحفظ کرد.تواز شعر گفتیو منکمکماز خودم فاصله گرفتمتا جهان رااز زاویهای دیگر ببینم:صندلیِ خالیکه جایِ نشستنِ کسیهنوزدر سکوتِ کلاس پ
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری
بالشم رااز پرِ کدام پرنده پُر کنمکه شب،اینهمه بیرحمانهمرا به هوای تو نکشاند؟کدام پرندهپرهایش را به من میبخشدتا بر بسترِ تنهاییامخوابِ توکمتر به سراغم بیاید؟
با من چه کردی، یار…که هنوزهرچه از خودم میجویم،در خاطرهی آغوش توجا مانده است.روزی خواهد رسیدکه خواهی فهمیدمن فقط تو را دوست نداشتم؛منتمامِ خویشتن رادر آغوشت جا گذاشتم.تو آغوشت را از من گرفتیو منبعد از توحتی راهِ خانه را هم گم کردم.از آن روزهرچه راه بود،به بیراهه ختم شد؛و هرچه آسمان بود،برای منسقفِ سنگینِ دلتنگی شد.یار…من عمرم راپای تو
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری
رفته ای با رفتنت غم دردلم کرد آشیانآشنا کردی مرا با دردهایی بی کران
برده ای آرامشم درمانده حیران گشته امشورشی انداختی در دل تو ای نا مهرباندرچمنزار دلت هرگز ندیدم من وفاسینه را سوزانده ای انداختی آتش به جانآرزوهایم تو بر بادِِ فنا دادی صنمبرگ خشکی گشته ام بر من نبودی سایه باندر سرایت این چنین بنمو ده ای، آزرده امکرده ای خاکسترم جانا نماند ازمن نشاندود شد این عمرِ ما با ناله هایی نا بجازندگی برما بشد همچون غباری میزبانگر نسیم از درد ها نالد بسی شد نا توانچون که عشق واقعی پیدا نگردد درجهانشهربانو
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری
هَر باره آمدی که مرا دَر به دَر کُنیبا خاطراتِ زندگی ام خونجِگر کُنی
پائیزِ خوبِ مانده به یادِ بنفشه ها!این باره آمدی که به جانم اَثر کُنیبَرگشته ای دوباره که این باغِ خُفته رااز لحظه های سردِ زمستان خبر کُنی؟سَرشاخه های لُختِ درختان خسته رادر گیر و دارِ اَرِّه و تیغ و تَبر کُنی!گفتی که با رسیدنِ خود بارِ دیگریرَنگ و نِگار شهرِ مرا بیشتر کُنیحالا که می روی به تماشای لحظه هاباید مرا کنارِ خودَت همسفر کُنیدر اِنتهای هر چه فُصولی که مانده اندتا کوچه باغ سبزِ بهاران گُذر کُنیعلی معصومی
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری
به خلوت پاییز سلام کن!اینجا همه چی آ،،، ر،،، ا،،،، م، است
یا اینکه، رام، است، رام، رام،آرامشی را که بدنبالش برای یک رنگی،با دیگران می جویی اینجاست،اینجا، همه چیز رنگی است،رنگهایی که هر کدام سخن خود میگویند،از عطش عشق،از زردی و سردی دیگران،از خشگی و یبوست چهرهای در هم کشیده،از پژمردگی افکار پوچ شده،از دلتنگیهای ناخواسته،که همچون بمبی،خانه دلی را ویران میکند،از طپش باز مانده بجای خاطرات تلخی که،روزگاری با صدای خود سکوت را می شکست،از تاول زخمهای چرکین،که اکنون باز شده اند،و ترا در این روزگار مکر
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری
گفتم به تو هر کار کنی عاقبتش هستدر چرخ فلک ، دست زمان خوب و بدش هست
گر بد کنی یا خوب به خود میزنی آخرهر ضربه ی آهسته به کس ، سخت ترش هستبر آهن دل مته زدن گر چه خطا نیستتو هر چه کنی خوب به من باز غمش هستآنقدر نزن طعنه و آنقدر مرنجانقلبی که در این سینه فقط شاهرگش هستاین خانه ویران شده را هیچ نلرزانبا این همه ویرانگی اش چای دمش هستاز عشق به ما هیچکسی درس نیاموختهر چیز که در چنته ما بوده کمش هستبی حرمتی در بیشه ما رسم وفا نیستبی حرمتی ات پیش بزرگان خبرش هستبا خواری ما شهر به کِل آمده امااین خوار که
برچسب:
نویسنده: کارن بختیاری